39 - پیام , 342 - نظر

حکایت بوزینگان و یراعه

 

آورده اند که جماعتی از بوزینگان در کوهی بودند، چون شاهِ سیّارگان به افقِ مغربی خرامید و جمالِ جهان آرای را به نقاب ظَلام  بپوشانید، سپاه زنگ به غیبت او بر لشکر روم چیره گشت و شبی چون کارعاصی روزِ محشر درآمد.

 باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده، بر بوزینگان شبیخون آورد. بیچاره گان از سرما رنجور شدند. پناهی می جستند، ناگاه یراعه ای (کرم شب تاب) دیدند در طرفی افگنده، گمان بردند آتش است، هیزم بر آن نهادند و می دمیدند.

برابر ایشان مرغی بود بر درخت بانگ می کرد که : آن آتش نیست، البته بدو التفات نمی نمودند. در این میان مردی آنجا رسید. مرغ را گفت: رنج مبر که به گفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی و در تقویم و تهذیب چنین کسان سعی پیوستن، چنانست که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند.

مرغ سخن وی نشنود و از درخت فروآمد تا بوزنگان را حدیثِ یراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند.

 

باب شیروگاو از کلیه و دمنه

ارسال شده در تاریخ ۳ شهریور ۱۳۸۴ - 10:31 صبح

نظرات

# پاسخ به: حکایت بوزینگان و یراعه  

آقا ایول
من دنبال این حکایت تو google گشتم(کلمه یراعه) و فقط radcom رو پیدا کردم.
با سپاس.
۷ آبان ۱۳۸۴ - 11:17 صبح | امیر آقاخاني

# پاسخ به: حکایت بوزینگان و یراعه  

باسلام
کنایه از درنظر داشتن زمان و مکان نصحیت .
۲۷ فروردین ۱۳۸۶ - 8:32 عصر | hossin

# پاسخ به: حکایت بوزینگان و یراعه  

منم دنبالش میگشتم دستتون درد نکونه بی نهایت ممنون
۱۸ فروردین ۱۳۸۸ - 9:09 عصر | بابک

ارسال نظرات

عنوان:  
نام:  
آدرس الکترونیکی:
زبان:
توضیح:  
لطفا متن مقابل را در زیر وارد کنید
(کوچک یا بزرگ بودن حروف مهم نیست)