مهدی غلامی

Mahdi Gholami
3 - پیام , 19 - نظر

ثانیه های مانده از کربلا


بوی بهار نمی­آمد،
    چلچله­ای در حجاز نخواند ،
          زنگوله­ها آمادۀ جرس شدند
                          بر گردنهای شکستۀ شتر؛
صدای ضجّه از چند خانه قصد خروج داشت ولی . . . 
 
دود اجاق روزها بود كه با باد همسفر شده بود و دیگر کوره­ای نمی­سوخت .
تنها صدای خرد شدن دلها ، در کوچۀ بنی هاشم می­آمد ؛
ساکت باش!. . . بشنو !
آری؛ صدای کودکی می­آید، انگار دختر است:
بابا !
برای چه به کوفه می­روی؟ 
عمه­ام زینب می­گفت عمویمان عقیل دیگر از آنجا نمی­آید
بابا ! من می­خواهم زانوانت بالین سرم باشد.
 برایم لالایی بخوان .
و کودک آرام آرام جان می­گرفت در زمزمه­های قرآن ؛
بسم الله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله . . . 
و دخترک دست در ریش های بابا، 
                    چشمهایش را فرومی بست .
این سوی خانه ، اشکهایی نشسته ،
         زانو در بغل ، که سرانجامی ندارد.

زینب گه گاه نگاهی به برادر می­کند و در نگاهش سینه­ای از خواهش موج می­زند:
«من هم می آیم»
حسین در تردید؛
ناگهان سرفه­های زنجیر شدۀ سجّاد نگاهش را می­دزدد.
به نزدیک حجره سجّاد می­رود،
از پشت طارمی­هایِ پنجره ، گوشش را با مناجات سجاد می­آراید.
اما این بار گونه­ای دیگر است .
لرزش شانه­های سجاد در سجده ، مانع از شنیدن راز اوست با خدا ؛
اما باز صدایی می­آید از همان ته گلو:
پروردگارم!. . . منم سجّاد!
ساعتها سجده­ات کرده ام و چیزی غیر از تو نخواستم،
اما این بار دستم را به گونه­ای دیگر به سویت آورده­­ام ؛
مرا با حسین همراه کن، تا پیش از او در وادی خون غوطه زنم،
طاقت دیدن ذوالجناح بی­سوار، در من نیست .
واشک این سوی پنجره ، از محاسن حسین آویزان؛
زینب در تدارک توشۀ راه ؛
           نگاه مرعوب حسین به اهل خانه 
                             که از برای چه در تلاطم شدند؟. . . 
 
عباس مشک بر شانه می­اندازد و با دستهایش زیر لب راز می­گوید.
صدای سنگ آهن ، در تماس تیغۀ شمشیر،
از علی اکبر مردی ساخته ، به وسعت یک سپاه .
حسین می­ماند چه بگوید.
هر چه بود، گفته بود ؛
ولی باز اهل خانه ، خود را هم قافلۀ حسین می­خواندند .
فریاد کودکانۀ سکینه ، که آویزان دامان عمه­اش زینب است ،
لبخند بر لبان حسین می نشاند 
 
و حسین این بار خیره به یالهای سپید ذوالجناح ،
که می­داند دور نیست روزی که این یالها از خون  ، همچون انار ، گلگون شود. 
 
71 کفن به خود می­بالند در بقچه­های سبز زینب.
عباس می­ترسد ؛ رو به زینب می­گوید:
خواهرم ! سنگینی کوله­ات ، برشانه­ام نشست.
چرا 71 کفن ؟ برای من کو؟. . نکند هنوز لیاقت فدا شدن برای برادر در من نیست؟
. . . شانه­های زینب می­لرزد ، آنگونه که صدایش و می­گوید:
عباسم!. . . ذوالجناح بی­سوار می­آید و من در میان آتش و خون  ،
سرگردان خواهم ماند ، در جستجوی پیکر حسین.
این حسین است که بی­کفن مانده.
مادرم زهرا(س) بر بالین خورشید کربلا می­آید. 
 
دستهای کشیدۀ عباس صورتش را پنهان می­کند و رو به دیوارِ خشتی خانه،
اشکهایش را فرومی­خورد. 
صدای زنگونه­های کاروان با فریاد مادران درهم می­آمیزد ؛
و اینک زمان وداع !
کودکان چون پروانه به دور شمع زینب
و زینب به دنبال سایۀ حسین ، افتاده بر زمین، به راه می­افتد.
ذوالجناح سرکشی می­کند و راه خروج بر حسین می­بندد.
ولی گاهی که سر حسین نزدیک گوشهای ذوالجناح می­آید،
آرام، اما بی­قرار به راه می­افتد
و کاروان سپید به دیار سرخ ، آواز الرحیّل سر می­دهد.
    تا بوی خون
        آمیخته در دود خیمه­ها 
                   در تقابل ضجّه کودکان
تشنه، 
       سرگردان،
                در غل و زنجیر 
                           با نوازشهای تازیانه 
                                              بر پاهای برهنه
 تا بلا،
       تا کربلا
            تا انکار خورشید

غروب
25 بهمن 83 / دوم محرم

ارسال شده در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۸۳ - 9:20 عصر

نظرات

# re: ثانیه های مانده از کربلا  

هوالمعین
ممنون از همه دوستان که نظر دادند
مهدی غلامی
۲۷ بهمن ۱۳۸۳ - 9:25 عصر | Mahdi Gholami

# re: ثانیه های مانده از کربلا  

مهدی جان عنوان مطلب دوبار آمده است
۲۸ بهمن ۱۳۸۳ - 8:12 صبح | بی نام

# re: ثانیه های مانده از کربلا  

خیلی خیلی طولا نی بود ، سه بار تلاش کردم کامل بخوانم اما نشد D: مطلبش نمی کشید که تا آخر بخوانی ....،(البته به نظر من این طور بود)
۲۹ بهمن ۱۳۸۳ - 3:20 عصر | اگه خواستی دفعه بعد می گم!

# re: ثانیه های مانده از کربلا  

نوشته زیبایی بود. امیدوارم همه ما پیروان واقعی ائمه اطهار باشیم. شاد و پیروز باشید
۱ اسفند ۱۳۸۳ - 8:59 صبح | میترا

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

سلام آقاي مهندس غلامي همشهري و دوست گرامي و عزيز، وقت بخير.
در زيبايي كلام شما كه بحثي نيست، خصوصا اگر مطلب درباره كربلا اين واقعه شديدا جذاب و هنري باشد. در نهايت تماما ايثار و تلاش بود. و اين دقيقا هماني است كه در بازوي توانمند شماست. از پروردگار مهربان براي همه كساني كه به نوعي در مسير پر مخاطره كمال قدم برمي دارند آرزوي سلامتي، شادابي و موفقيت روز افزون دارم. همچنين براي عزيزي چون شما. "اجركم من الله"
۲۶ فروردین ۱۳۸۴ - 12:45 صبح | Arghavan

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

کاش کاملتر شرح حال را توصیف می نمودید
۱۹ خرداد ۱۳۸۴ - 12:44 صبح | محمد

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

سلام
خسته نباشی
خیلی زیبا توصیف کردید اما کاش کاملتر و ساده تر بود
۱۴ آذر ۱۳۸۴ - 12:22 عصر | راهیان کربلا

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

سلام دوست من توي اين مدت از سايتت نگفته بودي به هرحال سايت جالبي موفق باشي
۲۳ بهمن ۱۳۸۴ - 10:58 صبح | maryam

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

من عاشق کربلا هستم
۱۲ آبان ۱۳۸۵ - 7:14 عصر | زهرا

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

khob ast
۲۴ بهمن ۱۳۸۵ - 7:21 عصر | morteza

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

man eshge emam hoseyn hastam
۲۴ بهمن ۱۳۸۵ - 7:23 عصر | morteza

# پاسخ به: ثانیه های مانده از کربلا  

id] j,qdpd knhvl
۱۲ تیر ۱۳۸۶ - 8:27 صبح | zohrhe

ارسال نظرات

عنوان:  
نام:  
آدرس الکترونیکی:
زبان:
توضیح:  
لطفا متن مقابل را در زیر وارد کنید
(کوچک یا بزرگ بودن حروف مهم نیست)